توی اتوبوس ایستاده بودم کنار پنجره . به هوای اینکه وقتی اتوبوس حرکت کرد یه نسیم خنک به

صورتم بخوره و از این گرمایی که احساس میکردم مثل یه مایع لطیف به تنم ریخته میشه نجاتم

بده. تو فکر گرما بودم که اتوبوس حرکت کرد اونقدر حواسم به این بود که صورتمو درجهتی بگیرم که

بیشترین خنکی رو حس کنه که اصلا متوجه نشدم کی اتوبوس حرکت میکرد و کی تو ایستگاه توقف

می کرد که یهو با یه صدایی به خودم اومدم و گرما از یادم رفت . صدای نق زدن یه بچه دو سه ساله!

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دوتا زن چادری بودن با یه بچه کوچیک من چهره خانوما رو نمیدیدم

اونا یه زبون ترکی یه چیزایی به بچه میگفتن اما بچه آروم نمی شد هی نق میزد فکر میکنم داشت

بهانه چیزی رو میگرفت بغل یکی از خانوما یه چیزی بود انگار که یه بچه به بغل داشت اما اون ساکت

بود حتی اونقد تکون نمیخورد که درنگاه اول ازحدثم مطمئن بشم . چشمم به بچه افتاد که داشت

نق میزد و بهانه میگرفت . من که نمی فهمیدم چی میخواد و همین نفهمیدن هم باعث شد که

خیلی برام سوژه مهمی نباشه یه نگاه کوتاه به پسر بچه انداختم و رومو به طرف شیشه برگردوندم

تا به هوای خنک مصنوعی خودم برگردم . همین طورکه چشمامو بسته بودمو از خنکی نسیم لذت

می بردم یاد خاطراتم افتادم زمانی که حدودا دوازده سال داشتم و می رفتم کلاس نقاشی یه تابلو

همیشه توی اتاق کار بود که خیلی نگاه من بهش می افتاد . عکس یه پسر بچه که روی زمین

نشسته بود و گریه میکرد . یه بار دیگه صدای بچه بلند شد و به دنبالش صدای زن مسن تر که به اون

زنی که یه بچه به بغل داشت یه حرفایی میزد انگار بهش تعارف میکرد که روی صندلی خالی شده

بشینه اما اون قبول نمیکرد توی همین حرفا پسر بچه چند لحظه ساکت شد و نگاه من کرد . . .

نگاهش خاص بود دوتا چشم قهوه ای تیز که وقتی نگام میکرد احساس میکردم تو عمق نگاهش یه

چیزی هست یه نگاه به سرتا پاش انداختم . موهاش کم بود و قهوه ای کم رنگ بود چهره اش یه

حالتی داشت که آدم یاد گوجه فرنگی می افتاد . لپ های قرمز آفتاب سوخته و موهای کم و قهوه ای

که کاملا روی سرش تخت شده بودن  با دستای کوچولو و آفتاب سوختش اشکاشو پاک میکرد .

لباسهای لک دار و نامرتبی تنش بود انگار لباس هاش فریاد می زدن  که احتمالا از یه خانواده با توان

مالی ضعیف هستش . البته اینو چادر مشکی رنگ و رو رفته زن مسن تر و دستای کارکرده و چهره

غمناک زن جوان هم نشان می داد . اتوبوس توی ایستگاه بعدی نگه داشت و چند نفر سوار شدن .

بین سوار و پیاده شدن خانم ها جریان نگاه من و پسرک گسسته شد یه قدم برداشتم به جلو

چون ایستگاه بعدی نوبت پیاده شدن من بود همینجوری یه نگاه به جمعیت انداختم یک دفعه مثل

اینکه وسط یه عالمه پرنده یه طاووس کوچولو ببینی چشمم به بچه توی بغل زن افتاد یه لحظه

خشکم زد . احساس میکردم دارم یه عروسک زنده میبینم . انگار شاهزاده خانوم همه قصه های

بچگی به دنیا اومده بود. یه بچه با موهای روشن مثل طلا شاید ازطلا هم روشن تر بود من رنگ

لیمو رو خیلی دوست دارم موهای اون بچه انگارلیمویی بود که روش اکلیل نقره ای زده بودن یه

صورت سفید ناز داشت حس میکردم اون طرف صورتش یه لامپ مهتابی روشنه مثل ماه می

درخشید ابروهاش مثل دوتا رد پای طلایی نازک بود و چشماش که مثل دوتا گوی جادویی بیننده

رو مسخ می کرد دو تا گوی خاکستری روشن به روشنی پرهای کبوترهای آسمان .مثل یه گوی

شیشه ای که توش یه مایع درخشان خاکستری رنگ ریخته بودن و توی مرکزش یه پرستوی

کوچولوی سیاه رنگ توی یه حباب شناور بود . وقتی نگاهم میکرد صدای آواز اون پرستو رو میشنیدم. 

احساس میکردم اون بچه خیلی به من نزدیکه انگار همیشه دیده بودمش . لپهاش قرمز بود و

تپل مپل که لبهای کوچولوش رو جمع و جورتر نشون می داد  و یه چونه ی برجسته خوشگل . یه

لحظه دلم خواست برم جلو بچه رو بگیرم و صورتشو بچسبونم به صورتشو گرمای نفسهاشو حس

کنم . .  . درهمین حال باصدای دوباره پسرک به خودم اومدم . و فهمیدم که مادر بچه اونقدر داره با

سوظن منو نگاه میکنه که حتی فرصت نداره که به پسرش حرفی بزنه . وقتی یه کم خودمو به

خاطر نگاه مادر بچه جمع وجور کردم فهمیدم فقط مادر بچه نیست که این طوری منو نگاه میکنه .

تقریبا هرکسی که می تونست صورت منو ببینه داشت نگاهم میکرد. همه هم با یه تعجب خاصی

که احتمالا اگه نگاه من به بچه مدت بیشتری طول میکشید اونا دهنشونم از تعجب باز میشد!!! .

سرمو انداختم  پایین و دوباره نگاهی کوتاه به دخترک ناز انداختم و یه نگاه به بیرون ... انگار وقت

رفتن نزدیک می شد . اتوبوس ایستاد و من نگاه آخرو به بچه انداختم و پیاده شدم ... حالا هروقت

سوار اتوبوس میشم چشمم دنبال یه پسر بچه با نمک و یه شاهزاده کوچولو اما ایننه از یه قصر

طلایی که شاید از یه خونه کوچیک ولی گرم!

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی 

در انتهای خود به قلب زمین میرسد 

و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم 

سرشار میکند 

و میشود از آنجا 

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد 

یک پنجره برای من کافیست 

من از دیار عروسکها می آیم 

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور 

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق 

در کوچه های خاکی معصومیت 

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میز های مدرسه مسلول 

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند 

من از میان

ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم 

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

دردفتری به سنجاقی 

مصلوب کرده بودند 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 و در تمام شهر 

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند 

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا 

با دستمال تیره قانون می بستند 

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من 

فواره های خون به بیرون می پاشید 

وقتی که زندگی من دیگر 

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید 

دیوانه وار دوست بدارم 

یک پنجره برای من کافیست 

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت 

کنون نهال گردو 

آن قدر  قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش

 معنی کند 

از آینه بپرس 

نام نجات دهنده ات را 

ایا زمین که زیر پای تو می لرزد 

تنها تر از تو نیست ؟

پیغمبران رسالت ویرانی را 

با خود به قرن ما آوردند ؟

این انفجار های پیاپی 

و ابرهای مسموم 

آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟

ای دوست ای برادر ای همخون 

وقتی به ماه رسیدی 

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

همیشه خوابها 

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند 

من شبدر چهار پری را می بویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت 

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟

حس میکنم که وقت گذشته ست 

حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است 

حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است

در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد 

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

حرفی بزن 

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم 

 

فروغ فرخزاد

فرزندم این چنین باید بود

فرزندم ... آگاه باش که راهی بس طولانی در پیش داری، آن هم راهی سخت و دشوار، و برای

پیمودن آنراه از کردار پسندیده و توشه ای چندان، که تورا سبکبار به منزل می رساند،

بی نیازنیستی.


فرزندم بدان آن کس که مرکبش شب و روزاست همواره درحرکت خواهد بود، هرچند خود را ساکن

احساس کند، و همواره راه می پیماید هر چند در جای خود ایستاده و راحت باشد.


فرزندم جبران آنچه با سکوت از دست می دهی آسان تر است از آنچه با سخن از دست برود، چراکه

نگهداری آنچه درمشک است با محکم بستن دهان آن است و نگهداری آنچه که دردست داری،

پیش من بهتر است از طلب آنچه که در دست دیگران است. و تلخی نا امیدی بهتر است از درخواست

از این و آن،خود انسان برای خود بهتر از هرکسی نگهبان راز خویش است. چه بسا تلاش کننده ای

که به زیان خود می کوشد. هرکس پرحرفی کند یاوه می گوید و آن کس که بیندیشد بصیرت یابد.


ادامه نوشته

سفر

دم غروب میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را، باد روی فرش 

فراغت

نثارحاشیه صاف زندگی می کرد

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را 

مسافر از اتوبوس پیاده شد

چه آسمان تمیزی

و امتداد خیابان غربت او را برد

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی کنار چمن

نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

....

ادامه نوشته

او گفت


دو حقیقت شگفت انگیز در فیزیک

نشریه تلگراف در 10 پديده عجيب از اين عجايب در علم فيزيک را با کمک تعدادي از کاربران توئيتر و کيهان شناسي به نام مارکوس چاون ارائه کرده است که من در اینجا دو مورد از آنرا آورده ام


1)خورشيد مي توانست از موز ساخته شده باشد: خورشيد بسيار پر حرارت است زيرا وزن چند ميليارد ميليارد ميليارد تني آن گرانش عظيمي به وجود مي آورد که در نتيجه هسته ستاره را تحت فشاري غير قابل تصور گذاشته و در نتيجه فشار بالا حرارت فوق العاده توليد مي کند. در صورتي که به جاي گاز هيدروژن از ميلياردها ميليارد ميليارد تن موز استفاده مي شد نيز همان ميزان فشار و در نتيجه همان مقدار حرارت در خورشيد به وجود مي آمد. با اين حال با افزايش حرارت، اتمها با بخشهاي مختلف ساختار ستاره اي برخورد کرده و انرژي اتمي را به وجود مي آورند که در اينجا تفاوت ميان حضور هيدروژن و موز در ساختار خورشيد آشکار خواهد شد.


2)تمام ماده اي که نسل بشر را به وجود آورده است در يک حبه قند جا مي گيرد: اتم ها 99.9999999999999 درصد فضاي خالي هستند و به همين دليل در صورتي که تمامي اتم ها را به گونه اي به هم بفشاريم که فضاي خالي ميان آنها از بين برود، يک قاشق چاي خوري يا حجمي برابر يک حبه قند از اين ماده در حدود پنج ميليارد تن وزن خواهد داشت، وزني 10 برابر مجموع وزن تمامي انسانهايي که در حال حاضر در جهان حضور دارند. اين در واقع همان پديده اي است که در ستاره هاي نوتروني رخ مي دهد و وزن آنها را تا حد غير قابل باوري افزايش مي دهد.

دختر

در اولین صبح عروسی، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچ کس باز نکنند .


ابتدا مادر و پدر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به هم انداختند اما چون از قبل توافق کرده بودند

هیچکدامدررا باز نکردند. ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به هم انداختند.

اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت نمیتوانم ببینم که پدرو مادرم پشت در

باشند و در را برایشان بازنکنم....

سالها گذشت و خداوند به آنها چهار پسر داد. فرزند پنجمشان دختر بود. برای تولد این فرزند، پدر

شادیبسیار کرد و چند گوسفند سر برید و مهمانی مفصلی داد. مردم متعجبانه از او پرسیدند علت

این همه شادی و مهمانی مفصل چیست؟

مرد به سادگی پاسخ داد این همان کسی است که در را برایم باز میکند!!!



Painful Memories


Past memories recall 
As usual it was before 
Known path, known face 
Known moments of happiness.
Eventually it calls 
As painful memories.
Never


Have I got back lost days
??? 
Now a day
Silent moments around 
Tearful eyes as lonely

Still 
Rainbow, moonlight, morning dew 
Nature love and solitudes 
Heart-beat in a second 
The passion of memories

May be 
Someone around for consolation 
Will try to remove past 
New sun and new hopes 
New happiness to sparkle 

I know
Our existences is very short 
The affection of the world 
Someone acts for time being 
And, my heart 
With full of painful memories 
So lonely I am 
In a silent far-away


Poet : Zakir Hossain

نوروز

ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﮑﻮﻓﺎﯾﯽ ﮔﻠﻬﺎ ﺩﺭ ﺩﺷﺖ

ﺑﺎﺯ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ

ﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ :

” ﺍﯼ

ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ

ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﺑﮕﺸﺎ

ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ ﺁﻣﺪ

ﮐﻪ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ

ﺑﻪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺁﻣﺪ

ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ

ﮐﻪ ﭘﺮﺳﺘﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﻧﻮﺭ

ﮐﻪ ﻗﻨﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﺁﻭﺍﺯ ﺳﺮﻭﺭ


حمید مصدق

شعری از قیصر امین پور


در کتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم می روند

هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند



آفتاب و ماه یک خط در میان

گاه پیدا گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند



گاه اوج خنده ی ما گریه است

گاه اوج گریه ی ما خنده است

گریه دل را آبیاری می کند

خنده یعنی این که دل ها زنده است



زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گرچه می گویند :شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

اگر زنده ای...

اگر مرده ای بیا و مرا ببر...

و اگر زنده ای هنوز...

لااقل خطی، خبری، خوابی، خیالی... بی انصاف!


سید علی صالحی

کتاب انشانگاری

آنشرلی: این مطلب کمی طولانیه اما دلم نیومد که همشو ننویسم!!!!!

برای دانش آموزان و داوطلبان کنکور و متفرقه و به ویژه عموم


اولش می خواستم هوسی را که از سالها پیش مثل خوره در تنم افتاده بود با پرداختن کتابی در فن

انشا نویسی و آیین نویسندگی اغنا کنم اما بعد دیدم که بهتر است این کتاب را وقتی بنویسم که

شاهاکارم"آیین جفتک پرانی برای عموم" را که بیست سال بعد خواهم نوشت، چاپ زده باشم و نامم

در صدر نویسندگان معاصر آن زمان ثبت شده باشد و دیگر احتیاجی نداشته باشم که کتابهایم را زیر

بغل بزنم و ببرم سرکلاس و با تهدید و وعده، آب کنم تا توی سری خور ناشر نباشم.


کتابی که ذیلا برای خوانندگان عزیز می نگارم"انشانگاری و فوت و فن آن برای دانش آموزان عزیز و

داوطلبان کنکور و امتحانات متفرقه و به ویژه عموم " نام دارد. البته کتاب من از صدها کتاب انشانگاری

دیگر که همه روزه در تهران و غیرتهران مثل قارچ از زمین می رویند، جامع تر و مفیدتر است.


اینجا باید دو چیز را-گرچه واقعیت هم نباشد-فرضا قبول کنید:


1- فرض می کنیم که بنده کارمند فرهنگم-مثلا معلم- تا بتوانم تقریظی قابل ملاحظه از وزارتخانه گیر

بیاورم و به علاوه بتوانم خودم را به دانش آموزان بفروشم و منت ناشر رانکشم.

2- فرض می کنیم که بنده سابق بر این دانشجوی فعال دانشکده ی ادبیات بوده ام تا بتوانم مقدمه ای

از به اصطلاح استادی دربیاورم تاهمه مرا نویسنده ای با نفوذ و کارمندی دانشمند بدانند.بدین ترتیب

یک چیز معلوم می شود و آن اینکه استاد دانشگاه اگر به درد هیچ کاری هم نخورد دست کم به درد

مقدمه نویسی میخورد.


حالا میرسیم به کتاب بی بدیل و نظیر خودم. روی جلد پس از عنوان چنین نوشته شده است:


مولف: نویسنده و کارمند باذوق آقای...(اسم و شهرت من)

با مقدمه ی دانشمندانه و شیرینی به قلم جناب آقای "فلان" استاد کرسی "بهمان" دردانشکده

ادبیات.


درصفحه ی اول نوشته شده است: نظر وزارت فرهنگ درباره ی تالیفات مولف این کتاب آقای...(اسم

وشهرت من)

"نظر به اصرار و الحاح کشنده ای که چندی پیش در حضور مقام مبارک وزارت فرهنک به عمل آوردید،

قرار شد در هزار منهای نهصد و نود و نهمین جلسه ی شورای عالی فرهنگ مورخ قلب الاسد تابستان

ایلان ایل کتاب شما مورد تقدیر و توجه قرار گیرد".


امضا و مهر


در صفحه ی بعد مقدمه ی فاضلانه و برحق استادمرحوم دانشگاه نوشته شده است: مقدمه ای پر

مغز از یک استاد دانشمند دانشگاه.


نگارنده ی این کتاب، آقای...(اسم و شهرت من) که تا چندی پیش در دانشکده ادبیات سرگرم تحصیل و

فعلا به شغل شریف کارمند فرهنگی اشتغال دارد ازدانشجویان پرجنب و جوش و با استعداد و با ذوق و

هنرمند و دانشمندی بود:


بالای سرش ز هوشمندی                         می تافت ستاره ی بلندی

(منظور استاد، من هستم)


نگارش این انشاهای متنوع یکی از شهود عدل این مدعاست. در این انشاها وقتی در بحر نفسانیات

غوطه ور می شود و از "دروغگویی" دم میزند و زمانی به یاد "لولهنگ" آن عنصر باستان جاویدان سمبل

کشور ما ملت شش هزار ساله نغمه سرمی دهد.


امید است که روزی این مشت خرواری شود و این دانه، انباری و اندک، بسیاری و نگاشته های ایشان

(منظور استاد، بنده هستم) رساتر و پخته تر از آب در آید و ازجهات لفظی نیز از طعن خرده گیران،

مصون بماند.


نام و اسم و رسم استاد محترم



بی خبر می آید...بی خبرتر میرود

نمی دانست

که جاده ها بیدارترند از مسافر

و آنکه دل به راه می زند

ماندن را سخت فهمیده است


ادامه نوشته

استاد عشق

پدر به خاطر اینکه  پولی برای تهیه ی عینک نداشتند از همان بچگی چشمشان ضعیف شده بودونمره

عینکشان 13.5 و نزدیک بین (میوپ )بود . چشمان پدر علاوه بر این ناراحتی آسیگمات هم بود یعنی

تورش داشت و متاسفانه مبتلا به دیپلوپیا یعنی دوبینی هم بودند. برای همین عینکشان پریسماتیک

بود به همین دلیل وقتی می خواستند بخوانند فقط از چند سانتی متری می توانستند چیزی را ببینند

و یا بخوانند آن هم بدون عینک...


فکر میکنم بد نباشد درباره ی زبان هایی که پدرم می دانستند کمی بگویم . ایشان بعد از آموختن

زبان های فرانسه و انگلیسی و عربی و ایتالیایی و سانسکریت و یونانی و لاتین و پهلوی و اوستا و

ترکی و روسی .حدودا 38 سال پیش در سفری که به آلمان بامن و خواهرم رفتند برایشان مشکلی

پیش آمد در یک مغازه اسباب بازی فروشی نتوانستند اسم یک اسباب بازی را به یک خانم فروشنده

ی آلمانی زبان بگویند و برای ما آنرا بخرند . در همان موقع تصمیم گرفتند آلمانی یاد بگیرند و به مدت

38 سال هر شب آلمانی می خواندند و بعد می خوابیدند تا بلاخره یک آلمانی دان دائمی شدند.

ایشان محال بود در هربرنامه ای که با خودشان قرار آن را میگذاشتند کوچک ترین تغییری دهند . یک

شب علت را از پدر پرسیدم گفتند : چون آموختن آلمانی را درسن بالا شروع کرده ام اگر هر شب

تمرین نکنم از یادم می رود....


پدرم گفتند ریه ام وقتی چرکی شد دیگر مثل اولش سالم نشد آن موقع حدود 5 یا 6 ماه مریض

وبستری شدم . اوایل در بیمارستان تحت مراقبت بودم و بعد هم مجبور بودم در خانه استراحت کنم ..

شاید برایتان جالب باشد که اگر بگویم در آن زمان من تقریبا همه ی رمانها را خوانده بودم حتی رمان

های پلیسی را. نکته جالب دیگر آن که چون مجبور بودم دائم در رختخواب بخوابم و حس میکردم بی

مطالعه وقتم تلف میشود همان موقع به این فکر افتادم که از رشته ی جدیدی به نام مهندسی برق که

شاخه جدیدی بود و به تازگی در دانشگاه های فرانسه راه افتاده بود و رشد کرده بود آگاه شوم. می

دانستم که کارخانه های برق و راه آهن برقی فرانسه به شدت نیاز به مهندس برق دارند. در مدتی که

بستری بودم برادرم کتاب های مهندسی برق را از دانشگاه پلی تکنیک فرانسه یعنی اکول سوپر

یوردوالکتریسیته پاریس برایم می آورد ....


بخش هایی از کتاب استاد عشق (نگاهی به زندگی و تلاش های پروفسور سید محمود حسابی

پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران)

نوشته ی ایرج حسابی

شعر پیشکشی

اکنون کتابم را دور بنداز. خود را از قید آن برهان. ترکم کن. عشقی که به خاطر تو، پر بهاتر از آنچه بود

 پنداشتمش ، بیش از اندازه به خود مشغولم می دارد. از تظاهر به اینکه به کسی چیزی بیاموزم بیزارم.

 کی گفته ام که میخواهم همانند من باشی؟ تو را برای اینکه چون من نیستی دوست دارم . در تو تنها

چیزهایی را دوست دارم که بامن همانندی ندارد. آموختن ! مگر جز به خود به کس دیگر خواهم توانست

 چیزی بیاموزم؟! جای آن دارد که به تو بگویم؟ من خود را بی نهایت آمووخته ام. و بدان ادامه میدهم.

 هرگز ارزشی برای خود قائل نیستم مگر در حیطه ی آنچه میتوانم انجام دهم.


کتابم را به دور افکن. هرگز بدان خرسند مباش. گمان مبرکه کس دیگر بتواند بر حقیقت تو دست یابد.

 پیش از هر چیز از چنین پنداری شرمسار باش. اگر خوراک تورا من می جستم، اشتهای خوردنش را

نداشتی و اگر من بسترت را آماده میکردم دیگر برای خفتن در آن خوابت نمی آمد.

 

کتابم را به دور افکن. به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است.

 نگرش خود را بجوی. آنچه را دیگری نیز میتواند به خوبی تو انجام دهد انجام مده. آنچه را دیگری نیز

 میتواند به خوبی تو بگوید و بنویسد مگو و منویس

در درون خویش تنها به چیزی دل ببندکه احساس میکنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن با

 شکیبایی یا ناشکیبایی ، آه! موجودی بیافرین که جانشینی برایش متصور نباشد

                                                                                                                     

آندره ژید

ارثیه فامیلی

هیچ وقت نفهمیدم چرا مادرم با برادرش هال رابطه ی نزدیگی نداشت ولی میتوانم حدس هایی بزنم

... به هر حال من بی آنکه دایی هال را ببینم بزرگ شدم ما در لس آنجلس زندگی میکردیم و هال و

همسرش النور در واشنگتن دی سی . جفتشان به عنوان اقتصاد دان برای دولت کارمی کردند اما

دردهه ی پنجاه از شغلشان استعفا کردند و زمانی که من وارد کالج شدم زده بودند درکار معاملات

املاک و ثروتشان سر به فلک میزد. النور و هال بچه نداشتند ولی خانه زیاد داشتند خانه ها را

میخریدند و می فروختند تابلو و مجسمه داشتند و عتیقه های چینی و قالیچه های ایرانی و امورات

خانه شان را پیشخدمتی به اسم لوئیز به نحو احسن اداره میکرد ... سال ها گذشت و من در این

مدت دایی هال را در واشنگتن و نیویورک میدیدم او و پدر که حالا هر دو بیوه بودند هر از گاهی پشت

تلفن با هم حرف می زدند و پشت بندش پدر به من تلفن می زد که اخبار را به اطلاعم برساند پدر آن

موقع در اولین مراحل فراموشی بود تقریبا روزی صدبار زنگ میزد و همه هم مختصر ... اعلان های

تلفنی پدرم درباره ی دایی هال هیچ وقت درباره ی خود او نبود بلکه عموما به ملک و املاکش مربوط

میشد که به روایت پدرم تماما به من و سه خواهرم میرسید ... هیچ وقت حتی از خاطرم هم نگذشت

که پدر دارد واقعیت را میگوید و من قرار است وارث ثروتی باشم و دایی هال هم در سلامتی کامل به

سر می برد... تلفن دوباره زنگ زد از بیمارستان بود هال تمام کرده بود به خواهرم دلیا زنگ زدم و گفتم

برای ارث بردن آماده باش هیچ کدام از ماخبری از مفاد واقعی وصیتنامه نداشتیم...


اگر ازمن می پرسیدند میگفتم حداقل باید سه میلیون دلار بیرزد که آن موقع پول زیادی بود و وقتی به

چهار تقسیم میشد به هرکداممان هفتصد و پنجاه هزاردلار می رسید ! شاید فقط دو میلیون دلار بود و

به هر کداممان نیم میلیون دلار میرسید ... تازگی با شوهرم خانه ای در ایست همپتون خریده بودیم و

تعمیر و نوسازی اش بیشتر از آنجه فکرش را میکردیم خرج داشت ... و کامیون کامیون چمن خوش

ریختی راکه حالا میتوانستم از عهده خریدشان بربیایم جلوی خانه تصور میکردم  قلبم به تپش افتاده

بود شوهرم را از سرکارش بیرون کشیدم تا با هم درباره ی درختهایی که میخواستیم بکاریم حرف

بزنیم ... نگاهی به فیلمنامه ای که مشغول نوشتنش بودم انداختم که دیگر مجبور نبودم با آن سرو

کله بزنم ... به این ترتیب در عرض پانزده دقیقه من دومرحله ی اول ثروت موروثی را پشت سر گذاشتم

: خوشی و تنبلی ...


 پدر زنگ زد و گفت هال میخواست پول هایش را برای شما چهار تا بگذارد ولی من گفتم تورا داخل

وصیت نکند چون خودت به اندازه کافی پول داری به دلیا زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم و او گفت که

ماسه تا از سهم خودمان درصدی به تومیدهیم تا همه چیز عادلانه شود... به بقیه زنگ زد و بعد دوباره

به من . گفت امی موافق است وهالی نه ... هنوز شب نشده بودکه ما وارد سومین مرحله ثروت

موروثی شدیم : اختلاف...


 روز بعد وکیل هال تلفن زد هال مرا از وصیت نامه بیرون نگذاشته بود نصف دارایی اش رابرای ما چهار تا

و نصف دیگرش را برای خدمتکارش لوئیز گذاشته بود ... از وکیل پرسیدم حالا چقدر است گفت نه

خیلی گفتم نه خیلی یعنی چقدر گفت کمتر از نیم میلیون از صدقه سرپسر خواهر النور ، تقریبا همه

ثروت را در قضیه ی پورتوریکو به باد داده بود ... باقیمانده ماجرا وقتی به هشت تقسیم میشد از عهده

خرید چمن برمی آمد اما مرا از شر فیلمنامه خلاص نمیکرد به دلیا  و امی زنگ زدم و اخبار را به ایشان

دادم اما به هالی زنگ نزدم در واقع دیگر با هالی حرف نزدم ... هفته بعد امی زنگ زد که بگوید از وکیل

هال شنیده که ممکن است تابلوی مونه  ای هم در کار باشد که آنرا برای یک ارزیاب هنری فرستاده

بودند من تا آن موقع دست از امیدواری کشیده بودم اما امی با موفقیت وارد مرحله چهارم ثروت

موروثی شده بود یعنی شاهکار احتمالی پنهان در گنجه...


 لازم به ذکر نیست که نقاشی اصل نبود در پایان قصه ما چهار نفر تقریبا نفری چهل هزار دلار از دایی

هال به ارث بردیم بنابراین من هیچ وقت وارد پنجمین مرحله ی ثروت موروثی یعنی خود ثروت نشدم


فیلمنامه را تمام کردم و از قضا ساخته هم شد من استعداد خوبی در درس گرفتن از تجربیاتم دارم و

درسی که از این یکی گرفتم این بود که بی نهایت خوش شانس بودم که هرگز ثروت کلانی نصیبم

نشد چون ممکن بود هیچ وقت نوشتن "وقتی هری سالی را ملاقات کرد" را به پایان نبرم ، فیلمنامه

ای که زندگی ام را عوض کرد... یک درخت زغال اخته خریدیم واقعا زیباست اوایل تابستان گل میدهد و

مرا یاد دایی هال می اندازد


نوشته: نورا افرون

ترجمه: احسان لطفی

برگرفته از نشریه ی همشهری داستان شماره 66

"با تلخیص"

اول با نام خدا!!!

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را           صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست      نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم هر جند        وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ      مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچۀ دل می روی و می آیی           ولی نمی شنود کس صدای پای تو را


شهریار