دختر

در اولین صبح عروسی، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچ کس باز نکنند .


ابتدا مادر و پدر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به هم انداختند اما چون از قبل توافق کرده بودند

هیچکدامدررا باز نکردند. ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به هم انداختند.

اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت نمیتوانم ببینم که پدرو مادرم پشت در

باشند و در را برایشان بازنکنم....

سالها گذشت و خداوند به آنها چهار پسر داد. فرزند پنجمشان دختر بود. برای تولد این فرزند، پدر

شادیبسیار کرد و چند گوسفند سر برید و مهمانی مفصلی داد. مردم متعجبانه از او پرسیدند علت

این همه شادی و مهمانی مفصل چیست؟

مرد به سادگی پاسخ داد این همان کسی است که در را برایم باز میکند!!!



Painful Memories


Past memories recall 
As usual it was before 
Known path, known face 
Known moments of happiness.
Eventually it calls 
As painful memories.
Never


Have I got back lost days
??? 
Now a day
Silent moments around 
Tearful eyes as lonely

Still 
Rainbow, moonlight, morning dew 
Nature love and solitudes 
Heart-beat in a second 
The passion of memories

May be 
Someone around for consolation 
Will try to remove past 
New sun and new hopes 
New happiness to sparkle 

I know
Our existences is very short 
The affection of the world 
Someone acts for time being 
And, my heart 
With full of painful memories 
So lonely I am 
In a silent far-away


Poet : Zakir Hossain