دختر
در اولین صبح عروسی، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچ کس باز نکنند .
ابتدا مادر و پدر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به هم انداختند اما چون از قبل توافق کرده بودند
هیچکدامدررا باز نکردند. ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به هم انداختند.
اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت نمیتوانم ببینم که پدرو مادرم پشت در
باشند و در را برایشان بازنکنم....
سالها گذشت و خداوند به آنها چهار پسر داد. فرزند پنجمشان دختر بود. برای تولد این فرزند، پدر
شادیبسیار کرد و چند گوسفند سر برید و مهمانی مفصلی داد. مردم متعجبانه از او پرسیدند علت
این همه شادی و مهمانی مفصل چیست؟
مرد به سادگی پاسخ داد این همان کسی است که در را برایم باز میکند!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 21:28 توسط ان شرلی
|
من با تو خواهم آمد ای آب