توی اتوبوس ایستاده بودم کنار پنجره . به هوای اینکه وقتی اتوبوس حرکت کرد یه نسیم خنک به

صورتم بخوره و از این گرمایی که احساس میکردم مثل یه مایع لطیف به تنم ریخته میشه نجاتم

بده. تو فکر گرما بودم که اتوبوس حرکت کرد اونقدر حواسم به این بود که صورتمو درجهتی بگیرم که

بیشترین خنکی رو حس کنه که اصلا متوجه نشدم کی اتوبوس حرکت میکرد و کی تو ایستگاه توقف

می کرد که یهو با یه صدایی به خودم اومدم و گرما از یادم رفت . صدای نق زدن یه بچه دو سه ساله!

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دوتا زن چادری بودن با یه بچه کوچیک من چهره خانوما رو نمیدیدم

اونا یه زبون ترکی یه چیزایی به بچه میگفتن اما بچه آروم نمی شد هی نق میزد فکر میکنم داشت

بهانه چیزی رو میگرفت بغل یکی از خانوما یه چیزی بود انگار که یه بچه به بغل داشت اما اون ساکت

بود حتی اونقد تکون نمیخورد که درنگاه اول ازحدثم مطمئن بشم . چشمم به بچه افتاد که داشت

نق میزد و بهانه میگرفت . من که نمی فهمیدم چی میخواد و همین نفهمیدن هم باعث شد که

خیلی برام سوژه مهمی نباشه یه نگاه کوتاه به پسر بچه انداختم و رومو به طرف شیشه برگردوندم

تا به هوای خنک مصنوعی خودم برگردم . همین طورکه چشمامو بسته بودمو از خنکی نسیم لذت

می بردم یاد خاطراتم افتادم زمانی که حدودا دوازده سال داشتم و می رفتم کلاس نقاشی یه تابلو

همیشه توی اتاق کار بود که خیلی نگاه من بهش می افتاد . عکس یه پسر بچه که روی زمین

نشسته بود و گریه میکرد . یه بار دیگه صدای بچه بلند شد و به دنبالش صدای زن مسن تر که به اون

زنی که یه بچه به بغل داشت یه حرفایی میزد انگار بهش تعارف میکرد که روی صندلی خالی شده

بشینه اما اون قبول نمیکرد توی همین حرفا پسر بچه چند لحظه ساکت شد و نگاه من کرد . . .

نگاهش خاص بود دوتا چشم قهوه ای تیز که وقتی نگام میکرد احساس میکردم تو عمق نگاهش یه

چیزی هست یه نگاه به سرتا پاش انداختم . موهاش کم بود و قهوه ای کم رنگ بود چهره اش یه

حالتی داشت که آدم یاد گوجه فرنگی می افتاد . لپ های قرمز آفتاب سوخته و موهای کم و قهوه ای

که کاملا روی سرش تخت شده بودن  با دستای کوچولو و آفتاب سوختش اشکاشو پاک میکرد .

لباسهای لک دار و نامرتبی تنش بود انگار لباس هاش فریاد می زدن  که احتمالا از یه خانواده با توان

مالی ضعیف هستش . البته اینو چادر مشکی رنگ و رو رفته زن مسن تر و دستای کارکرده و چهره

غمناک زن جوان هم نشان می داد . اتوبوس توی ایستگاه بعدی نگه داشت و چند نفر سوار شدن .

بین سوار و پیاده شدن خانم ها جریان نگاه من و پسرک گسسته شد یه قدم برداشتم به جلو

چون ایستگاه بعدی نوبت پیاده شدن من بود همینجوری یه نگاه به جمعیت انداختم یک دفعه مثل

اینکه وسط یه عالمه پرنده یه طاووس کوچولو ببینی چشمم به بچه توی بغل زن افتاد یه لحظه

خشکم زد . احساس میکردم دارم یه عروسک زنده میبینم . انگار شاهزاده خانوم همه قصه های

بچگی به دنیا اومده بود. یه بچه با موهای روشن مثل طلا شاید ازطلا هم روشن تر بود من رنگ

لیمو رو خیلی دوست دارم موهای اون بچه انگارلیمویی بود که روش اکلیل نقره ای زده بودن یه

صورت سفید ناز داشت حس میکردم اون طرف صورتش یه لامپ مهتابی روشنه مثل ماه می

درخشید ابروهاش مثل دوتا رد پای طلایی نازک بود و چشماش که مثل دوتا گوی جادویی بیننده

رو مسخ می کرد دو تا گوی خاکستری روشن به روشنی پرهای کبوترهای آسمان .مثل یه گوی

شیشه ای که توش یه مایع درخشان خاکستری رنگ ریخته بودن و توی مرکزش یه پرستوی

کوچولوی سیاه رنگ توی یه حباب شناور بود . وقتی نگاهم میکرد صدای آواز اون پرستو رو میشنیدم. 

احساس میکردم اون بچه خیلی به من نزدیکه انگار همیشه دیده بودمش . لپهاش قرمز بود و

تپل مپل که لبهای کوچولوش رو جمع و جورتر نشون می داد  و یه چونه ی برجسته خوشگل . یه

لحظه دلم خواست برم جلو بچه رو بگیرم و صورتشو بچسبونم به صورتشو گرمای نفسهاشو حس

کنم . .  . درهمین حال باصدای دوباره پسرک به خودم اومدم . و فهمیدم که مادر بچه اونقدر داره با

سوظن منو نگاه میکنه که حتی فرصت نداره که به پسرش حرفی بزنه . وقتی یه کم خودمو به

خاطر نگاه مادر بچه جمع وجور کردم فهمیدم فقط مادر بچه نیست که این طوری منو نگاه میکنه .

تقریبا هرکسی که می تونست صورت منو ببینه داشت نگاهم میکرد. همه هم با یه تعجب خاصی

که احتمالا اگه نگاه من به بچه مدت بیشتری طول میکشید اونا دهنشونم از تعجب باز میشد!!! .

سرمو انداختم  پایین و دوباره نگاهی کوتاه به دخترک ناز انداختم و یه نگاه به بیرون ... انگار وقت

رفتن نزدیک می شد . اتوبوس ایستاد و من نگاه آخرو به بچه انداختم و پیاده شدم ... حالا هروقت

سوار اتوبوس میشم چشمم دنبال یه پسر بچه با نمک و یه شاهزاده کوچولو اما ایننه از یه قصر

طلایی که شاید از یه خونه کوچیک ولی گرم!

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی 

در انتهای خود به قلب زمین میرسد 

و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم 

سرشار میکند 

و میشود از آنجا 

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد 

یک پنجره برای من کافیست 

من از دیار عروسکها می آیم 

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور 

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق 

در کوچه های خاکی معصومیت 

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میز های مدرسه مسلول 

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند 

من از میان

ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم 

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

دردفتری به سنجاقی 

مصلوب کرده بودند 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 و در تمام شهر 

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند 

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا 

با دستمال تیره قانون می بستند 

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من 

فواره های خون به بیرون می پاشید 

وقتی که زندگی من دیگر 

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید 

دیوانه وار دوست بدارم 

یک پنجره برای من کافیست 

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت 

کنون نهال گردو 

آن قدر  قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش

 معنی کند 

از آینه بپرس 

نام نجات دهنده ات را 

ایا زمین که زیر پای تو می لرزد 

تنها تر از تو نیست ؟

پیغمبران رسالت ویرانی را 

با خود به قرن ما آوردند ؟

این انفجار های پیاپی 

و ابرهای مسموم 

آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟

ای دوست ای برادر ای همخون 

وقتی به ماه رسیدی 

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

همیشه خوابها 

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند 

من شبدر چهار پری را می بویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت 

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟

حس میکنم که وقت گذشته ست 

حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است 

حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است

در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد 

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

حرفی بزن 

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم 

 

فروغ فرخزاد