اگر زنده ای...
و اگر زنده ای هنوز...
لااقل خطی، خبری، خوابی، خیالی... بی انصاف!
سید علی صالحی
برای دانش آموزان و داوطلبان کنکور و متفرقه و به ویژه عموم
اولش می خواستم هوسی را که از سالها پیش مثل خوره در تنم افتاده بود با پرداختن کتابی در فن
انشا نویسی و آیین نویسندگی اغنا کنم اما بعد دیدم که بهتر است این کتاب را وقتی بنویسم که
شاهاکارم"آیین جفتک پرانی برای عموم" را که بیست سال بعد خواهم نوشت، چاپ زده باشم و نامم
در صدر نویسندگان معاصر آن زمان ثبت شده باشد و دیگر احتیاجی نداشته باشم که کتابهایم را زیر
بغل بزنم و ببرم سرکلاس و با تهدید و وعده، آب کنم تا توی سری خور ناشر نباشم.
کتابی که ذیلا برای خوانندگان عزیز می نگارم"انشانگاری و فوت و فن آن برای دانش آموزان عزیز و
داوطلبان کنکور و امتحانات متفرقه و به ویژه عموم " نام دارد. البته کتاب من از صدها کتاب انشانگاری
دیگر که همه روزه در تهران و غیرتهران مثل قارچ از زمین می رویند، جامع تر و مفیدتر است.
اینجا باید دو چیز را-گرچه واقعیت هم نباشد-فرضا قبول کنید:
1- فرض می کنیم که بنده کارمند فرهنگم-مثلا معلم- تا بتوانم تقریظی قابل ملاحظه از وزارتخانه گیر
بیاورم و به علاوه بتوانم خودم را به دانش آموزان بفروشم و منت ناشر رانکشم.
2- فرض می کنیم که بنده سابق بر این دانشجوی فعال دانشکده ی ادبیات بوده ام تا بتوانم مقدمه ای
از به اصطلاح استادی دربیاورم تاهمه مرا نویسنده ای با نفوذ و کارمندی دانشمند بدانند.بدین ترتیب
یک چیز معلوم می شود و آن اینکه استاد دانشگاه اگر به درد هیچ کاری هم نخورد دست کم به درد
مقدمه نویسی میخورد.
حالا میرسیم به کتاب بی بدیل و نظیر خودم. روی جلد پس از عنوان چنین نوشته شده است:
مولف: نویسنده و کارمند باذوق آقای...(اسم و شهرت من)
با مقدمه ی دانشمندانه و شیرینی به قلم جناب آقای "فلان" استاد کرسی "بهمان" دردانشکده
ادبیات.
درصفحه ی اول نوشته شده است: نظر وزارت فرهنگ درباره ی تالیفات مولف این کتاب آقای...(اسم
وشهرت من)
"نظر به اصرار و الحاح کشنده ای که چندی پیش در حضور مقام مبارک وزارت فرهنک به عمل آوردید،
قرار شد در هزار منهای نهصد و نود و نهمین جلسه ی شورای عالی فرهنگ مورخ قلب الاسد تابستان
ایلان ایل کتاب شما مورد تقدیر و توجه قرار گیرد".
امضا و مهر
در صفحه ی بعد مقدمه ی فاضلانه و برحق استادمرحوم دانشگاه نوشته شده است: مقدمه ای پر
مغز از یک استاد دانشمند دانشگاه.
نگارنده ی این کتاب، آقای...(اسم و شهرت من) که تا چندی پیش در دانشکده ادبیات سرگرم تحصیل و
فعلا به شغل شریف کارمند فرهنگی اشتغال دارد ازدانشجویان پرجنب و جوش و با استعداد و با ذوق و
هنرمند و دانشمندی بود:
بالای سرش ز هوشمندی می تافت ستاره ی بلندی
(منظور استاد، من هستم)
نگارش این انشاهای متنوع یکی از شهود عدل این مدعاست. در این انشاها وقتی در بحر نفسانیات
غوطه ور می شود و از "دروغگویی" دم میزند و زمانی به یاد "لولهنگ" آن عنصر باستان جاویدان سمبل
کشور ما ملت شش هزار ساله نغمه سرمی دهد.
امید است که روزی این مشت خرواری شود و این دانه، انباری و اندک، بسیاری و نگاشته های ایشان
(منظور استاد، بنده هستم) رساتر و پخته تر از آب در آید و ازجهات لفظی نیز از طعن خرده گیران،
مصون بماند.
نام و اسم و رسم استاد محترم
که جاده ها بیدارترند از مسافر
و آنکه دل به راه می زند
ماندن را سخت فهمیده است
پدر به خاطر اینکه پولی برای تهیه ی عینک نداشتند از همان بچگی چشمشان ضعیف شده بودونمره
عینکشان 13.5 و نزدیک بین (میوپ )بود . چشمان پدر علاوه بر این ناراحتی آسیگمات هم بود یعنی
تورش داشت و متاسفانه مبتلا به دیپلوپیا یعنی دوبینی هم بودند. برای همین عینکشان پریسماتیک
بود به همین دلیل وقتی می خواستند بخوانند فقط از چند سانتی متری می توانستند چیزی را ببینند
و یا بخوانند آن هم بدون عینک...
فکر میکنم بد نباشد درباره ی زبان هایی که پدرم می دانستند کمی بگویم . ایشان بعد از آموختن
زبان های فرانسه و انگلیسی و عربی و ایتالیایی و سانسکریت و یونانی و لاتین و پهلوی و اوستا و
ترکی و روسی .حدودا 38 سال پیش در سفری که به آلمان بامن و خواهرم رفتند برایشان مشکلی
پیش آمد در یک مغازه اسباب بازی فروشی نتوانستند اسم یک اسباب بازی را به یک خانم فروشنده
ی آلمانی زبان بگویند و برای ما آنرا بخرند . در همان موقع تصمیم گرفتند آلمانی یاد بگیرند و به مدت
38 سال هر شب آلمانی می خواندند و بعد می خوابیدند تا بلاخره یک آلمانی دان دائمی شدند.
ایشان محال بود در هربرنامه ای که با خودشان قرار آن را میگذاشتند کوچک ترین تغییری دهند . یک
شب علت را از پدر پرسیدم گفتند : چون آموختن آلمانی را درسن بالا شروع کرده ام اگر هر شب
تمرین نکنم از یادم می رود....
پدرم گفتند ریه ام وقتی چرکی شد دیگر مثل اولش سالم نشد آن موقع حدود 5 یا 6 ماه مریض
وبستری شدم . اوایل در بیمارستان تحت مراقبت بودم و بعد هم مجبور بودم در خانه استراحت کنم ..
شاید برایتان جالب باشد که اگر بگویم در آن زمان من تقریبا همه ی رمانها را خوانده بودم حتی رمان
های پلیسی را. نکته جالب دیگر آن که چون مجبور بودم دائم در رختخواب بخوابم و حس میکردم بی
مطالعه وقتم تلف میشود همان موقع به این فکر افتادم که از رشته ی جدیدی به نام مهندسی برق که
شاخه جدیدی بود و به تازگی در دانشگاه های فرانسه راه افتاده بود و رشد کرده بود آگاه شوم. می
دانستم که کارخانه های برق و راه آهن برقی فرانسه به شدت نیاز به مهندس برق دارند. در مدتی که
بستری بودم برادرم کتاب های مهندسی برق را از دانشگاه پلی تکنیک فرانسه یعنی اکول سوپر
یوردوالکتریسیته پاریس برایم می آورد ....
بخش هایی از کتاب استاد عشق (نگاهی به زندگی و تلاش های پروفسور سید محمود حسابی
پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران)
نوشته ی ایرج حسابی
اکنون کتابم را دور بنداز. خود را از قید آن برهان. ترکم کن. عشقی که به خاطر تو، پر بهاتر از آنچه بود
پنداشتمش ، بیش از اندازه به خود مشغولم می دارد. از تظاهر به اینکه به کسی چیزی بیاموزم بیزارم.
کی گفته ام که میخواهم همانند من باشی؟ تو را برای اینکه چون من نیستی دوست دارم . در تو تنها
چیزهایی را دوست دارم که بامن همانندی ندارد. آموختن ! مگر جز به خود به کس دیگر خواهم توانست
چیزی بیاموزم؟! جای آن دارد که به تو بگویم؟ من خود را بی نهایت آمووخته ام. و بدان ادامه میدهم.
هرگز ارزشی برای خود قائل نیستم مگر در حیطه ی آنچه میتوانم انجام دهم.
کتابم را به دور افکن. هرگز بدان خرسند مباش. گمان مبرکه کس دیگر بتواند بر حقیقت تو دست یابد.
پیش از هر چیز از چنین پنداری شرمسار باش. اگر خوراک تورا من می جستم، اشتهای خوردنش را
نداشتی و اگر من بسترت را آماده میکردم دیگر برای خفتن در آن خوابت نمی آمد.
کتابم را به دور افکن. به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است.
نگرش خود را بجوی. آنچه را دیگری نیز میتواند به خوبی تو انجام دهد انجام مده. آنچه را دیگری نیز
میتواند به خوبی تو بگوید و بنویسد مگو و منویس
در درون خویش تنها به چیزی دل ببندکه احساس میکنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن با
شکیبایی یا ناشکیبایی ، آه! موجودی بیافرین که جانشینی برایش متصور نباشد
آندره ژید
هیچ وقت نفهمیدم چرا مادرم با برادرش هال رابطه ی نزدیگی نداشت ولی میتوانم حدس هایی بزنم
... به هر حال من بی آنکه دایی هال را ببینم بزرگ شدم ما در لس آنجلس زندگی میکردیم و هال و
همسرش النور در واشنگتن دی سی . جفتشان به عنوان اقتصاد دان برای دولت کارمی کردند اما
دردهه ی پنجاه از شغلشان استعفا کردند و زمانی که من وارد کالج شدم زده بودند درکار معاملات
املاک و ثروتشان سر به فلک میزد. النور و هال بچه نداشتند ولی خانه زیاد داشتند خانه ها را
میخریدند و می فروختند تابلو و مجسمه داشتند و عتیقه های چینی و قالیچه های ایرانی و امورات
خانه شان را پیشخدمتی به اسم لوئیز به نحو احسن اداره میکرد ... سال ها گذشت و من در این
مدت دایی هال را در واشنگتن و نیویورک میدیدم او و پدر که حالا هر دو بیوه بودند هر از گاهی پشت
تلفن با هم حرف می زدند و پشت بندش پدر به من تلفن می زد که اخبار را به اطلاعم برساند پدر آن
موقع در اولین مراحل فراموشی بود تقریبا روزی صدبار زنگ میزد و همه هم مختصر ... اعلان های
تلفنی پدرم درباره ی دایی هال هیچ وقت درباره ی خود او نبود بلکه عموما به ملک و املاکش مربوط
میشد که به روایت پدرم تماما به من و سه خواهرم میرسید ... هیچ وقت حتی از خاطرم هم نگذشت
که پدر دارد واقعیت را میگوید و من قرار است وارث ثروتی باشم و دایی هال هم در سلامتی کامل به
سر می برد... تلفن دوباره زنگ زد از بیمارستان بود هال تمام کرده بود به خواهرم دلیا زنگ زدم و گفتم
برای ارث بردن آماده باش هیچ کدام از ماخبری از مفاد واقعی وصیتنامه نداشتیم...
اگر ازمن می پرسیدند میگفتم حداقل باید سه میلیون دلار بیرزد که آن موقع پول زیادی بود و وقتی به
چهار تقسیم میشد به هرکداممان هفتصد و پنجاه هزاردلار می رسید ! شاید فقط دو میلیون دلار بود و
به هر کداممان نیم میلیون دلار میرسید ... تازگی با شوهرم خانه ای در ایست همپتون خریده بودیم و
تعمیر و نوسازی اش بیشتر از آنجه فکرش را میکردیم خرج داشت ... و کامیون کامیون چمن خوش
ریختی راکه حالا میتوانستم از عهده خریدشان بربیایم جلوی خانه تصور میکردم قلبم به تپش افتاده
بود شوهرم را از سرکارش بیرون کشیدم تا با هم درباره ی درختهایی که میخواستیم بکاریم حرف
بزنیم ... نگاهی به فیلمنامه ای که مشغول نوشتنش بودم انداختم که دیگر مجبور نبودم با آن سرو
کله بزنم ... به این ترتیب در عرض پانزده دقیقه من دومرحله ی اول ثروت موروثی را پشت سر گذاشتم
: خوشی و تنبلی ...
پدر زنگ زد و گفت هال میخواست پول هایش را برای شما چهار تا بگذارد ولی من گفتم تورا داخل
وصیت نکند چون خودت به اندازه کافی پول داری به دلیا زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم و او گفت که
ماسه تا از سهم خودمان درصدی به تومیدهیم تا همه چیز عادلانه شود... به بقیه زنگ زد و بعد دوباره
به من . گفت امی موافق است وهالی نه ... هنوز شب نشده بودکه ما وارد سومین مرحله ثروت
موروثی شدیم : اختلاف...
روز بعد وکیل هال تلفن زد هال مرا از وصیت نامه بیرون نگذاشته بود نصف دارایی اش رابرای ما چهار تا
و نصف دیگرش را برای خدمتکارش لوئیز گذاشته بود ... از وکیل پرسیدم حالا چقدر است گفت نه
خیلی گفتم نه خیلی یعنی چقدر گفت کمتر از نیم میلیون از صدقه سرپسر خواهر النور ، تقریبا همه
ثروت را در قضیه ی پورتوریکو به باد داده بود ... باقیمانده ماجرا وقتی به هشت تقسیم میشد از عهده
خرید چمن برمی آمد اما مرا از شر فیلمنامه خلاص نمیکرد به دلیا و امی زنگ زدم و اخبار را به ایشان
دادم اما به هالی زنگ نزدم در واقع دیگر با هالی حرف نزدم ... هفته بعد امی زنگ زد که بگوید از وکیل
هال شنیده که ممکن است تابلوی مونه ای هم در کار باشد که آنرا برای یک ارزیاب هنری فرستاده
بودند من تا آن موقع دست از امیدواری کشیده بودم اما امی با موفقیت وارد مرحله چهارم ثروت
موروثی شده بود یعنی شاهکار احتمالی پنهان در گنجه...
لازم به ذکر نیست که نقاشی اصل نبود در پایان قصه ما چهار نفر تقریبا نفری چهل هزار دلار از دایی
هال به ارث بردیم بنابراین من هیچ وقت وارد پنجمین مرحله ی ثروت موروثی یعنی خود ثروت نشدم
فیلمنامه را تمام کردم و از قضا ساخته هم شد من استعداد خوبی در درس گرفتن از تجربیاتم دارم و
درسی که از این یکی گرفتم این بود که بی نهایت خوش شانس بودم که هرگز ثروت کلانی نصیبم
نشد چون ممکن بود هیچ وقت نوشتن "وقتی هری سالی را ملاقات کرد" را به پایان نبرم ، فیلمنامه
ای که زندگی ام را عوض کرد... یک درخت زغال اخته خریدیم واقعا زیباست اوایل تابستان گل میدهد و
مرا یاد دایی هال می اندازد
نوشته: نورا افرون
ترجمه: احسان لطفی
برگرفته از نشریه ی همشهری داستان شماره 66
"با تلخیص"
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدن بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علوی ست، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پرو بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
يا كدام است سخن مي نهد اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون می نگرد
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هوشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمايي
ولله این قالب مردار به هم درشكنم
دلم جواب بلی می دهد صلای تو را صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را
به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را
کشم جفای تو تا عمر باشدم هر جند وفا نمی کند این عمرها وفای تو را
بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را
تو از دریچۀ دل می روی و می آیی ولی نمی شنود کس صدای پای تو راشهریار